خداجون؟ بهم قلب بزرگی بده که فقط عشق بورزم و از هیچ کس هیچ توقعی نداشته باشم. بهم قلب بزرگی بده تا بتونم مهربون باشم و فقط خوبی های آدما رو ببینم. خداجون؟ بهم کمک کن بخشنده باشم و تا می تونم ببخشم و از کسی به دل نگیرم.
آمین. ساره :*

محمد پسر کوچک آفتاب سوخته ای بود که جمعه ی گذشته باهاش آشنا شدم. پسر بچه ی روستایی ی خوش زبانی که از لحظه ای که از ماشین پیاده شدیم دلش خواست با من راه بیاد و حرف بزنه. من با سگ ژرمن شپردم قدم می زدم و محمد کوچولو با رعایت فاصله ای که ناشی از ترس از سگ بزرگ من بود هیجان زده قدم می زد. دلم می خواست برم بغلش کنم. سرشار از انرژی و هوش بود. اصرار داشت که سگ رو ببرم سمت موتور آب. می گفت اونجا پر از موشه. می خواست سگم یه موش شکار کنه. بهش گفتم نمی ذارم این سگ جلوی چشم من یه موش رو پاره پاره کنه. با تعجب نگاهم کرد و گفت من به سگم مرغ مرده می دم. اینقدر دوست داره. کیف می کنه. پرسیدم سگ داری؟ گفت آره! اسمش جک ئه. صداش می کنم جک می دوئه میاد. گفتم بزرگه؟ گفت نه! کوچیکه. نشست روی زمین و دستاش رو به هم نزدیک کرد و گفت اینقدره! خدا می دونه که چه پسر شیرینی بود. خیلی حسرت خوردم که گوشی م رو توی خونه به شارژ زده بودم و همراهم نبود تا ازش یه عکس بگیرم. با هم راه افتادیم تا ببینیم بینی ی تیز سگ علف ندیده ی من مارو کجا می بره. برام کلی تعریف کرد. از هرجا رد می شدیم می گفت این مزرعه رو بابای من آبیاری می کنه.با چنان شوقی اینو می گفت که حس کردم عاشق کشاورزی ئه. گفتم تو می خوای چکاره شی؟ گفت همه چی! خنده م گرفت. گفتم خوبه عزیزم... و توی دلم ذوقشو کردم. بعد کلی با هم راه رفتیم و تا سگم می چرخیدو تغییر جهت می داد یکهو می دیدم کلی ازمون دور شده. اما همش رو همراهی کرد. تا من دیگه خسته شدم و رفتم پیش دوستام.
بعد دیدم باباش با موتور آمد سراغش. پشت موتور باباش نشسته بود. گفتم محمد خداحافظ! این طرف اونطرف شد تا همو ببینیم. بعد برای هم بای بای کردیم. وقتی موتور باباش دور زد تا از اونجا دور شه خوابید روی ترکبند موتور باباش و دستاش رو زد زیر سرش. داد زدم محمد!!!!!!! درست بشین پسر! خنده ای کرد و دست چپش رو از زیر سرش درآورد و همونطور که لبخند می زد برام بای بای کرد. دلم پر از لذت بای بای کردنش شد. دلم خواست پشت موتور باباش بدو ام و باهاش بای بای کنم. خیلی پسر شیرینی بود. بوی تازگی ی طبیعت می داد. بوی شیطنت های معصومانه. بوی صداقت. دوسش داشتم...
ساره وفا
۲۴/۲/۹۱

وقتی هیچ سر از کار دنیا در نمی آورم. خسته چشمام رو می بندم و میگم: "خدایا؟ چرا؟"
و بیشتر به خاطر مرگ این سوال رو می پرسم. چون یاد گرفتم که بی اراده خدا برگی از درخت نمی افته.
من هیچ وقت دوست خانم حجت الهی نبودم. هیچ وقت همکار هم-مرکزشون هم نبودم. اما امروز واقعا دلم سوخت که خانمی به این جوانی. با تک فرزند دختری ۴ ساله ما رو ترک کرد. علت مرگ: تصادف! آیا این خواست خداست یا بی دقتی ی بنده ی خدا
خدایا؟ خسته مه!
سرم درد می کنه.
به همسرش توان بده که زندگی کنه. به همکارای نزدیکش و همه ی دوستاش توان برده صبوری کنن. به خانواده ش واقعا صبر بده و طفل معصومش رو طوری زیر بال و پر بگیر که جای خالی مادر قلب کوچکش رو نشکنه. بزرگ و قوی بارش بیار. مثل کاری که برای برادرم کردی وقتی مامان رفت.
همه ی ما نیازمند طلب بخشش و مغفرتیم. حتی بهترین هایمان. برایش دعا کنیم باشد آمرزیده باشد.روحش شاد

هوا ابری بود. سیما کنار خیابان ایستاده بود. قطره های بارون روی چترش به هم می پیوستند و یکی یکی سر می خوردند پایین. خبری از ماشین نبود.سیما با چهره ای سرد، مثل یک ربات، مثل مجسمه ای از دوشیزگان آوینیون با چشمهایی که انتهای خیابان را می کاویدند ایستاده بود. اثری از عجله در چهره ش دیده نمی شد.مانتوی مشکی و شلوار جین به تن داشت و ژاکت تنگ خاکستری رنگی روی آن پوشیده بود که معلوم بود مثل شالش خیس است. معلوم بود مدت ها قبل از اینکه چترش را باز کند شاعرانه زیر باران قدم می زده. خیابان ساکت و بی حرف بود.
کمی جلوتر از سیما، سمند زردی بریدگی رو دور زد، ترمز کرد و برای سیما بوق زد.سیما برگشت و بی آنکه درنگ کنه سمت تاکسی دوید.چترش رو بست، تکاند و روی صندلی ی جلو نشست. تاکسی خالی بود.بوی عطر کنزوی سیما تاکسی رو پر کرد.کمی ان طرف تر مرد جوانی کلافه از خیس شدن کاغذهای توی دستش، سوار شد. کمی غر زد و از سکوت تاکسی آرام شد. کاغذها را با آستین خشک کرد و دستهایش را گرفت دو طرفش.
بارون شدید شد. راننده شیشه ها رو بالا کشید. عطر کنزوی سیما با بوی کاغذهای خیس خورده و کاهی مرد تمام ماشین را پر کرده بود. تمام ماشین بوی سیما رو می داد. راننده مدهوش بود. برایش اهمیت نداشت که زنی روی آن صندلی نشسته است. برایش اهمیت نداشت که حتی یکبار سرش را بچرخاند و نگاهش کند. نه، فقط بوی عطر رو دوست داشت. برای اولین بار ازخیابان بارانی و ترافیک سنگینش لذت می برد و در سکوت رانندگی اش را می کرد. نه از کسی پیشی می گرفت و نه اضطراب داشت. عطر سرد سیما آرامش کرده بود. مرد جوان کاغذ به دست هم از اینکه زیر آن باران شدید نبود راضی بود. هرازگاهی با دست شیشه را پاک می کرد و در دلش ذوق می کرد که هنوز توی تاکسی ست. سیما هم چتر خیسش را توی انگشت های بلند و کشیده اش می فشرد و فقط به برف پاکن ها چشم دوخته بود. و خیابان از سکوت در آمده بود و شلوغ بود.
ساره وفا- 2/2/91
همیشه ی خدا کیف کوچولویی به کوله پشتی ش آویزون بود که دلم می خواست بدنم توش چیه. همیشه ی خدا قفل کوچیکی هم به زیپ کیف زده شده بود که اشتیاق منو برای باز کردنش چندین برابر می کرد. یادمه یه بار، زنگ تفریح وقتی داشتم توی دستشویی دستم رو می شستم یکی از توالتی که درش قفل می شد داد می زد که" یکی درو باز کنه!!!!!!" تا صدا رو شناختم صابون کاغذیم رو چپوندم تو جیب مانتوم و دستام رو با دو طرف مانتوم خشک کردم و بدو بدو آمدم سمت کلاس. خانم سیف داشت تو راهرو پرسه می زد. مدتی بود زنگهای تفریح به زور همه رو بیرون می کردند. منتظر شدم تا انتهای راهرو بپیچه و منو نبینه.بعد خزیدم تو کلاس و رفتم زیر میز و چسبیدم به کیف کوچولو با اون قفل کوچولوی مامانیش! یه بار به هوای جا باز کردن روی نیمکت کیف کوچولو رو فشار داده بودم.یه چیز سفت توش بود اما نمی دونستم چیه. احساس می کردم الانه ست که سر برسه و ببینه دارم با کیفش ور می رم. قلبم تالاپ تالاپ می کرد. احساس می کردم خانم سیف با خط کش و کفش های تق تقیش نزدیک می شد. نفسم حبس شده بود. از اینکه هم میزی م رو در حالیکه به کمکم نیاز داشت تنها گذاشته بودم و یواشکی آمده بودم سر کیفش شرمسار بودم اما واقعا دلم می خواست بدونم تو اون کیف کوچولوی خوشگل چیه آخه!
این ماجرا نه اون روز و نه یه هفته- دو هفته بعد از اون ماجرا حل نشد. این ماجرا یه روز آخرای پاییز رخ داد. وقتی برای اولین بار با هم پیاده راهی ی خونه شده بودیم. همینطور که با پا زیر برگهای پوسیده ي آخر پاییز می زدیم و اونارو تو هوا پخش می کردیم کیفش رو بغل کرد و گفت: " می خوای یه رازی رو بدونی؟" منم قبل از اینکه بهش مهلت بدم از رازش حرفی بزنه گفتم: می تونم من بگم اون چیه؟" اونم که خیلی هیجان زده شده بود گفت: " یعنی می دونی؟" گفتم :"نه! نمی دونم! اما می دونم چه رازی رو می خوای بهم بگی" و از اونجایی که کیفش رو بغل کرده بود مطمئن بودم می خواد از اون کیف کوچولو بگه، برای همین بدون مکث گفتم: " می خوای بهم بگی توی این کیف کوچولوت چی داری. نه؟!" اونم خندید و روی لپ هاش فرو رفت. بعد کوله پشتی ش رو گذاشت زمین و از توش یه دسته کلید در آورد که یه کلید کوچولوی طلایی هم بهش بود. قسم می خوردم که دیگه درباره ی اون کلید کوچولو چیزی نمی دونستم. قفل رو باز کرد.توی کیف کوچولوش یه قرآن ئه کوچولو بود. دادش دستم.گفت: "اینو مامانبزرگم بهم داده. گفته باید همیشه همراهم باشه. بهش پسش دادم. همینطور که دوباره می گذاشتش توی کیفش گفت: "مامانبزرگم رفته سفر.می گن میاد. ولی من می دونم که دیگه بر نمی گرده. فکر کنم رفته پیش خدا." یادمه همونجا همدیگرو بغل کردیم. بعد بدون اینکه دیگه چیزی بگیم تا در خونه هامون با هم آمدیم و یادمون رفت که قرار بود یه رازی رو بهم بگه. نمی دونم شاید هم اون راز همون راز کیف کوچولو بود. از فردای اون روز دوستیمون تغییر کرد بود.انگار همه چیز رو درباره ی هم می دونستیم. انگار لازم نبود با هم حرف بزنیم فقط با نگاه حرف همو می فهمیدیم. دیگه هیچوقت توی زندگیم با چنین دوستی روبرو نشدم و دیگه هیچوقت دنبال این نگشتم که بدونم توی کیف دیگران چه چیزایی هست یا نیست.
ساره وفا

عنکبوت کوچکی از سقف خانه مان در حال تاب بازیست. اینقدر کوچک است که برای لحظه ای فکر می کنم ذره ی غبار است. با تاری مایل از سقف آویزان شده و چنان آرامشی برای فرود دارد که برای لحظه ای اضطراب هایم را کنار می زند. جلو می روم. ثانیه ها طول می کشد تا از جلوی چشمهایم پایینتر رود. به حالش غبطه می خورم. فکر می کنم الان بیش از هر زمانی احساس سبکی و لذت می کند. سبکی ای آغشته به لذت. دلم می خواهد عنکبوت شوم. دلم می خوهد تاری بتنم به سقف آسمان، و سبک و آرام آویزان شوم و تاب بخورم.
خدا می داند در دل عنکبوت چه می گذرد. شاید هربار هنگام پرش در پرتگاهی با این عمق و عظمت در مقابل بدن نحیف و کوچکش ترس تمام وجودش را فرا بگیرد. نمی دانم. اما آنچه می بینم عنکبوت کوچکی ست که اصلا عجله ای برای تمام شدن پروازش ندارد و سبک و آرام تاب می خورد و آرامشش را با من تقسیم می کند.
دلم می خواهد بگذارم فرود بیاید روی دستم و بخشی از راه را همچون آسانسوری که از عالم غیب بین زمین و آسمان ظاهر شده او را به مقصد برسانم اما لذت پروازش چنان سبک بالم کرده که دستم را می کشم. دستها را پشت کمرم می گذارم و تا لحظه ی فرود نگاهش می کنم. سبک و آرام...
ساره وفا
ساعت 9 صبح 5/10/90

برای خانم پورمحمدی که حضورشون برام یه تشویق بزرگه
اتاق بی پرده بود. هنوز پرده ها از خشک شویی نیامده بود. سین روی صندلی راک نشسته بود و به ردیف گنجشک ها روی سیم برق روبروی پنجره خیره شده بود. گهگاهی پاشو زمین می زد تا صندلی تاب بخوره، بعد دوباره از دنیا کنده می شد و میون یکی از گنجشک های یخ کرده ی روی سیم قرار می گرفت. دنبال سوژه ی جدیدی برای داستان بود. مدتی ست هیچ چیز براش رنگ داستان نمی گیره. همه چیز همون اول کار توی چند خط تموم میشه. انگار عصاره ی وجودش رو توی آخرین داستانی چکونده که سه سال ئه تو نوبت چاپ خوابیده و هنوز به دنیا نیامده.
موهاش رو باز کرد و کش رو دور مچش پیچوند. سرش رو تکون داد. باد بین موهاش پیچید و گنجشک هارو به پرواز درآورد. همه رفتند. سین موند و صندلی راک و سیم برق خالی از گنجشک های یخ کرده. صندلی راک ساکن شده بود. سین هر دو پاش روحرکت داد اما به زمین نزد، اینبار هردو پا رو بالا آورد ، دامن بلندش رو روشون کشید و خودش رو تو آغوش گرفت. تکیه ش رو داد به صندلی. موهای حالت گرفته ش دورش ریخته بود. آفتاب بی جون زمستون روی صورتش افتاده بود و صورتش رو روشن کرده بود.
کمی سکوت و بعد نطفه ی داستان جدیدی تو ذهنش بسته شده بود. چند دقیقه ای آروم سر جاش موند و بعد، قبل از اینکه گنجشک ها برگردند و تمرکزش رو به پرهای پوش داده شون پرت کنند بلند شد. آفتاب پشت شیشه های لخت رو تنها گذاشت، موهاش رو بست. شلوار و پالتو پوشید. یه ذره رژ زد و لبهاش رو به هم کشید. شال پشمی ش رو سرش کرد. نیم نگاهی توی آینه کرد. کیفش رو برداشت و رفت.
گنجشک ها که برگشتند و خودشون رو پوش دادند صندلی کنار پنجره ی بی پرده در انتظار نشسته بود و پنجره های لخت منتظر پرده های تمیزشون بودند...
11/10/90
ساره وفا

اعصابم خرد بود. کلافه بودم. همیشه وقتی بهم می گن بی پدر و مادر اعصابم خرد میشه و هیچ چیز جز یه کتک کاریه حسابی آرومم نمی کنه. بماند که بعدش حس می کنم واقعا بی پدر مادرم....
چندسالی هست که پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن. دادگاه من ئه بدبخت رو داد به پدرم.علتش رو نمی دونم. اما فکر کنم می خواستن یه حالی از بابام بگیرن، این وسط بیچاره من... گاهی فکر می کنم دست مامانم تو کار بود و اون ازشون خواسته بوده که منو بدن به بابام. خب شاید می ترسیده که از پس بزرگ کردن یه نوجوون بر نیاد. شاید می ترسیده یاغی شم و همه بهش لعنت بفرستن با این تربیتی که کرده... نمی دونم اما هرچی هست قوی تر از حس مادری بود. چون اون با رضایت به رای دادگاه تن داد و وقتی بهش گفتم حالا من چکار کنم فقط خیلی آروم گفت نمی دونم مامان! نمی دونم... بعدشم سرش رو مثل کلافه ها تکون داد و رفت سراغ بقیه ی وسایلش که داشت می بست تا خونه ببره و دیگه هم هیچوقت نپرسید خب چکار کردی؟! پدر همیشه اینو بعد از هر گندی که بالا میارم می کوبه تو سرم...
یه بار تو یه دعوا از آدمایی که مثل من حلقه زده بودن تا توحش چندنفر رو ببینن و به خودشون بگن اوه لا لا ما چه آدمای با شخصیتی هستیم شنیدم که آدما برای چیزی می جنگن که ندارن. بعد از دعوا سوار دوچرخه م شدم و پا زدم. اما یهو سرم گیج رفت و مجبور شدم کلی از راه دوچرخه م رو که خسته تر و دلشکسته تر از من نبود هل بدم... آدما برای چیزی که ندارن می جنگن .....
توی تقسیم اولاد من از همه بیشتر ضرر کردم چون از همه بیشتر نیاز داشتم و بیشتر از همه مطمئن بودم که هر اتفاقی بیافته جای من امنه. میو رفت پیش مامان و سام مستقل شد و من موندم پیش بابایی که از من ۴۵ سال بزرگتره و این یعنی یه عالمه تشابه روحی و فکری..... یعنی که ما می تونیم به خوبی با هم زندگی کنیم و دنیا به کاممون باشه! باشه!!! اگه عدالت اینه من تا آخر براش می جنگم...
امروز سر تمرین زدم دندون یکی از بچه هارو شکستم. نمی خواستم اینطوری شه اما شنیدم که زیر لب زمزمه کرد بی پدر مادر!نمی خواستم اینطور شه. ابروهام رو کشیدم تو هم و رفتم طرفش و گفتم چی گفتی؟؟؟ اینقدر ترسو و بدبخت بود که چشماش دو دو زد و اگه بهش مهلت میدادم همینجوری که یقه ش تو دستم بود خودش رو خیس می کرد. زدم تو دهنش. هم واسه حرفی که زده بود هم واسه رقت انگیز بودنش. حالم رو بهم زده بود. دلم می خواست مرد بود و یه کم کتک کاری می کردیم تا هم من برای دفاع از ناموسم یه کم کتک کاری کرده باشم و هم اون مثل یه مرد دعوا کرده باشه و از خودش دفاع کرده باشه. اما ولو شد رو زمین و خون از دهنش جاری شد و بچه ها گفتن که دندونش رو تف کرده بوده بیرون....
گاهی واقعا فکر می کنم بی پدر و مادرم! الان می دونم که چه بساطی در انتظارمه. باید بابا که میاد قیافه م رو کلافه کنم و موهام رو ژولیده و کاری کنم رگ گردنم بزنه بیرون و بهش توضیح بدم که من از وجودیت تو دفاع کردم و اونم سه چار تا درشت بارم کنه که اون مادر فلان فلان شده ات این روزا رو دیده بود که تو رو بست به ریش من بیچاره!!! بعد همینطوری که در یخچال رو باز می کنه و از پارچ آب نیمه خالیمون یه ریزه آب واسه خودش می ریزه ادامه میده که: من از اولش هم تو رو نمی خواستم. بس ام بود. جفتم جور بود. هرچی گفتم بیا بریم سقطش کنیم به خرجش نرفت می خواست تو رو بندازه به جونم که یه عمر منو زجر بدی تو!!! و من مجبورم تمام پله هارو بدو ام تا تو اتاقم و درو بکوبم و فکر کنم که چطوری یه تنه فردا مشکل رو تو مدرسه حل کنم؟ چطوری دیه ی دندون شکسته ی یه بزدل عوضی رو بدم؟ تنها کاری که می تونم بکنم اینه که دراز بکشم رو تخت و فکر کنم چطور دل میو رو بدست بیارم که ازم طرفداری کنه.
میو خواهرمه. از بچگی صداش کردم میو چون 8 سال ازم بزرگتره و من در حقیقت اسباب بازیش بودم. از روزی که یادمه عاشق قائم باشک بازی بود و تا به من می رسید پشت دستاش قائم می شد و می گفت: میووووووو! و اینجوری شد که من صداش می کنم میو. وقتی دبیرستانی شد مجبورم کرد صداش کنم خواهرجون اما از وقتی منو تو این خونه تنها گذاشتن و رفتن انگار فکر می کنه من بچه شدم و باز باید بهش بگم میو پس منم به جای سلام می گم میو و اونم اگه سر کار یا یه جای بد نباشه میشه میوووو! اما اگه بگه خوبی، باید بدونم که باید برم سر اصل مطلب و مثل آدم احوالپرسی کنم.
یه وقتایی فکر می کنم اصلا از این فحش خوشم میاد. حس می کنم باعث میشه من واسه یه چیزی بجنگم و فکر کنم مهم ام. برای بابایی که همش میگه از روز اول عروسی با مامانم بهش گفته که پشیمونه اما من نمی دونم چرا سه تا بچه پس انداخته و از مامانی که وقتی از زندگی ش میگه آدم یاد بدبختی می افته و می گه الهی شکر که این زن بیچاره ی مظلوم از این بدبختی خلاصی پیدا کرده.
کلافه م. نمی دونم چطور باید مساله رو حتی با میو در میون بذارم. حتی اگه بابارو متقاعد کنه که پول دیه ی این پسره ی بزدل رو بده من دندون یه آدم رو شکستم. دندونی که دیگه هیچوقت در نمیاد و دلم می خواسته تا سر حد مرگ باهاش کتک کاری کنم. شاید مامان خیلی عاقل بوده که کفالت منو داده به بابا. آره. من یاغی م. یه یاغی ی بی پدر و مادر که حتی پدرش به خاطر خلافی که کرده کتکش هم نمی زنه و حتی نمی فهمه که اینقدر عزیز بوده که برای تربیت بهتر کتک خورده تا آدم شه...
باید به میو زنگ بزنم. میو؟ یه جایی باش که وقتی بهت ی گم میو تو هم بگی میووووووووو. خیلی نیاز دارم.
......091
ساره وفا
16/9/90

برای س
زن جوان "ها" می کرد.
هااااااااااااااااااااا...
هوا، انگار هوای محبوس یه بادکنک قرمز قلبی بود. نه هر بادکنکی! فقط بادکنک قرمز قلبی. از همون هایی که تمایل به پرواز دارن. از همون هایی که اگه رهاشون کنی تا بالا، تا اون بالا بالاها میرن.
زن جوان نشسته بود و از میون حرفای دیگران می فهمید که قراره اونو ملاقات کنه. قراره به زودی از اینجا دیدن کنه. حتی فکرش هم تمام افکارش رو ربوده بود. دو روز تمام بود که هیچ چیز جز شکلات فندقی و چای نخورده بود. یعنی به خاطر می آورد؟ یعنی به خاطر می اورد که روزی دختری در میانه ی راه بهش پیوسته بود و تا کلاس درس همقدمش بود؟ یعنی یادش می آمد که دختر یکی دوبار بهش عمدا تنه زد و هیچ وقت به روش نیاورد؟ نه نگاهی بود و نه عذرخواهی ای. انگار هردو از این شونه ساییدن ها حرف ها رد و بدل کرده بودند و هیچ نگفته بودند.
به خودش آمد. اینقدر ریشه های شال گردنش رو دور انگشتش پیچیده بود که انگشتش بنفش و یخ زده شده بود. انگشت رو نجات داد. موبایلش رو سایلنت کرد و از زیر میز یه عکس از خودش گرفت. تغییر کرده بود اما نه اونقدر که شناخته نشه.حتی شاید بهتر شده بود.کمی چاق تر. جا افتاده تر. شاید دلرباتر. ابروهاش رو صاف کرد. هنوز زمزمه های حضورش در جریان بود. هیچ کس نمی دونست که مدیرعامل فقط مدیرعامل نیست. هیچ کس نمی دونست که مدیرعامل معشوق قدیمی ی زنیست که موبایل سایلنتش رو کج گرفته و از زیر میز کارش عکسش رو بررسی می کنه. ترس برش داشته بود. اگه اونو به یاد نداشته باشه؟! اگه اصلا یادش نمونده باشه چنین آدمی وجود داشته؟ شاید بهتر بود چند روزی مرخصی بگیره. آره. آره بهتره نباشه. اصلا چه اهمیتی داره بعد از این همه سال؟ شاید بهتر باشه اصلا نبینش. خودکار نبود. برگه ی مرخصی نوشته نشد. همه ی شرکت در تکاپو بود. فقط اون بود که نشسته بود پشت میز و در تکاپوی اعضا برای ساختن پروژه های دروغین و موفق یک روزه کمکی نمی داد. نشسته بود و درباره ی قلاب بافی سرچ می کرد. این مقوله چیز جدیدی بود. کاملا با شخصیت سی ساله اش در تضاد بود اما از این اتفاق بزرگ دور نگهش می داشت. قلاب رو مخفیانه پشت میز گرفته بود و توی گلوله ی کاموای شکافته شده ی خاکستری می چرخوند...
انتظار سر آمده بود. جلسه ی خوش آمدگویی ساعت 9:58 دقیقه برگزار شده بود و همه دور میز کنفرانس نشسته بودند و دروغ های کشدار می بافتند. فاصله اش سه صندلی و نیم بود. نیم برای پایه ی پروژکتور. کاش روی صندلی روبرو نشسته بود. کاش کسی می خواست جاش رو باهاش عوض منه. کاش کسی از بیرون صداش می کرد و اون مجبور می شد از مدیرعامل برای ترک جلسه عذرخواهی کنه و شاید مدیرعامل با خودش می گفت چهره ی این زن آشناست... شاید یادش می آمد این همون دختری ئه که ده سال پیش تا صبح باهاش تلفنی حرف زده بود اما فردای اون روز انکار کرده بود و به طور جدی گفته بود که تمام شب رو داشته خواب می دیده. کاش یکی بیرون کار داشت. کاش صندلی ها از هم فاصله داشت و می شد با موبایل یه عکس گرفت حداقل. کاش شیشه ی روی میز آینه بود. فقط سه صندلی و نیم فاصله داشت.پایان جلسه شده بود. سنگین و سرد شده بود. دونه های یخ زده ی برف توی هوای پشت شیشه ی اتاق کنفرانس توی دل هم می پیچیدند اما جایی نمی نشستن. بی حرف و مضطرب بودن. بی تابی می کردن و به خودشون می پیچیدن. جلسه تموم شد. سر جاش نشست تا همه برن بیرون.
صداش کرد...
ای کاش می شد فورا با موبایلش یه عکس بگیره. ای کاش حداقل همکار عینکی ش با اون شیشه های رفلکس دار هنوز روبروش نشسته بود. اما پیش ار همه ی اینها برگشته بود و گوش داده بود به مدیرعامل که گفته بود: "چقدر خوب که شما اینجایید و لبخند زده بود"
براش کافی بود. فقط همین که یادش بود براش کافی بود. براش کافی بود که لبخند زده بود و گفته بود منم خیلی خوشحالم که باز شما رو ملاقات کردم و لبخند دیگه ای گرفته بود. کافی بود. واقعا کافی بود.
به اتاقشون برگشت. پرده رو کنار زد. سر انگشتای یخ زده ش داشت جون می گرفت. بخاری ی اتاق رو زیاد کرد. رو به شیشه ایستاد و گنجشکارو نگاه کرد که زیر سقف پارکینگ بالای سرویسای تازه خاموش شده پناه گرفته بودن. روی شیشه "ها" کرد.
هااااااااااااااااااااااااا
دلش بادکنک می خواست. بادکنکی که بادش کنه. نه هر بادکنکی. دلش فقط بادکنک قرمز قلبی می خواست. از اون بادکنکایی که اگه رهاشون کنی تا آسمون می رن. نفسش اینقدر سبک بود که اگه یکی شون رو باد می کرد تا آسمون، تا خود خدا می رفت. "ها" کرد تو هوا.
هاااااااااااااااااااااااااااا
6/9/90
ساره وفا
تقدیم به برادرم سعید که عاشق بارون آبان ئه
نشسته بود روی زمین جلوی بخاری. چسبیده بود به بخاری و ستون فقرات ش رو داغ می کرد.هرازگاهی کتاب رو زمین می گذاشت و با زحمت از زیر بلوز تنگش پشت داغش رو که به خارش افتاده بود می خاروند.
بارون می بارید. برگهای زرد و نارنجی ی پاییزی روی زمین آب بازی می کردند. عینکش رو برداشت و چشماش رو جمع کرد و به شیشه نگاهی کرد. بعد چشمارو مالید وموهای بلندش رو باز کرد.کش رو انداخت زمین. کش مثل ماری خوش خط و خال اما خسته کنار فنجون چای یخ کرده چنبره زد. کتاب رو یه دستی روی پاش گذاشت و با دست دیگه شروع کرد موهاش رو ماساژ دادن. موهاش درد گرفته بود. صدای فس فس بخاری با شعله ی گاز ناخالص نارنجیش بیشتر از صدای بارون بود که از پشت شیشه های دوجداره به زحمت به گوش می رسید. اگه دیدمون هم مثل شنوایی مون تسلیم تکنولوژی ی شیشه های دوجداره می شد شاید پاییز می آمد و می رفت و هیچوقت نمی فهمیدیم بارون آمده. حیات خیلی وقته نمی تونه از لای شیشه های دوجداره به زحمت خودشه بکشه توی خونه. دیگه نه سگی هست که وقتی بارون میاد زوزه بکشه و نه مرغ و خروسی که قدا قدا کنن. اینجا تا چشم کار می کنه آپارتمان های بلند و کوتاه قد کشیدند با شیشه های دو جداره که آرامش به خونه تون میارن.
دلش ضعف رفت. پشتش داشت می سوخت. بلند شد. کتاب رو باز، رو به شکم خوابوند روی زمین و رفت ساندویچی گرم کنه. کارش بود. چندتایی ساندویچ درست می کرد و توی جعبه ی پاستیلی که تابستون خورده بود ذخیره شون می کرد و تا دلش ضعف می رفت کافی بود یه ساندویچ بذاره تو ساندیچ میکر و تا ده بشماره. چقدر بشر خوشبخته. نه بوی پیازی راه می افته و نه ظرف کثیفی به جا میمونه. بشر در اوج خوشبختی به سر می بره و خبر نداره.
تلفن زنگ خورد.ساندویچ گرم می شد و اون ایستاده بود جلوی بخاری و با دمپایی هایی که مثل سر خرس بود سعی می کرد کتاب رو صاف کنه که مباد کمرش درد گرفته باشه.
بخاری فس فس می کرد و ساندویچ گرم شده بود و بارون با تمام قوا به شیشه های دوجداره مشت می کوبید که شاید مردم ببینن که بارون می باره و فصل عاشق شدن ئه و باید بیان بیرون زیر بارون قدم بزنن و دستای سردشون رو توی جیب همدیگه فرو کنن و کتاب روی زمین از خوابیدن روی شکم خسته شده بود و کسی به دادش نمی رسید هنوز...
15 آبان 1390
ساره وفا
