برای عسل،که قول داده بودم یه بار براش بنویسم!![]()
دخترک گفت:همیشه دوست داشتم یه دوست به نام عسل داشته باشم.آخه اونا همیشه مهربون و خوشگلن!دوستش خندیدو گفت خیلی جالبه!راست میگی!تاحالا بهش فکر نکرده بودم!اوووه!من یه عالمه دوست داشتم که اسمشون عسل بوده.دخترک لب پایینشو داد جلو و خودشو لوس کرد و گفت اما من ندارم!
دخترک آمد خونه و مداد رنگی هاشو برداشت.یه دختر خوشگل و خندون نقاشی کرد!زیرش نوشت: «عسل،دوستم!»بعد اونو با یه دونه از اون سوزنها که ته گرد رنگی دارن زد به تابلوی تجسمش، روبروی چشمش!بعد به خودش گفت به زودی با یه عسل خوشگل و مهربون دوست می شم!!!بعد همونطوری که روی تخت دراز کشیده بود به خواب رفت...
توی خواب یه فرشته ی مهربون بهش لبخند زد.فرشته توی دستش یه چیز درخشان داشت.گفت اگه تلاش کنی اینو می دم به تو.دختر تلاش کرد که دست فرشته رو باز کنه.فرشته گفت دنبالم بیا.همین که دخترک خواست بره دنبال فرشته از خواب پرید. ساعتِ 5 با فرشته ی مهربونشون کلاس داشت.پس یه مرور به درسها کرد و راه افتاد برای دیدن فرشته ی مهربون(خانم.ع-سلیمی).
فرشته ی مهربون میانه ی کلاس بهش گفت دوست داری برای کلاس نوجوانان همکاری کنی؟!دخترک غفلت نکرد!فهمید این همون چیزی ی که تو دست فرشته می درخشید!توی دلش با خوشحالی فریاد زد:«معلومه که دوست دارم!!!!!» و به فرشته ی مهربون گفت«البته،اگه شما فکر می کنید من از پسش بر می آم!!!»
و اینجا بود که عسل وارد زندگی ی دخترک شد!!!
عسل خندونه!
عسل مهربونه و لبخند می زنه!
عسل دوست داشتنی ئه!!!
حالا دخترک خوشحال بود که عسلش رو پیدا کرده بود.رفت خونه و نقاشی ای رو که چسبونده بود روی تابلو کند و بوسید و گفت خدایا مرسی!چقدر این یکی رو زود دادی!!!بعد اونو گذاشت توی جعبه ی آرزوهای برآورده شده!
و نفهمید که باید یه کم دیگه صبر کنه!
عسل مجبور به ترک مکانی شد که اونا همدیگرو می دیدن!!!شاید چون دخترک زود عکسشو از روی تابلوی تجسم برداشت!
اما حالا دخترک یه دوست داره که اسمش عسله!!!!و این مهمه!مرسی فرشته ی مهربون که منو با عسل آشنا کردی!!!
ساره وفا
1/9/88
ابر خاکستری کنار آتش لم داده بود و به ابرهای خاکستری آسمان نگاه می کرد!
تقدیم به پسر آبان.تولدت مبارک عزیزم!
ابر خاکستری به آتش گفت من خیلی تنهام!باید چکار کنم؟!
آتش به کوچولوی سه ساله ش نگاه کرد و گفت باید دعا کنی!
ابر خاکستری پشت سر پدر،دعای برادر را خواند.
اواخر زمستان بود!برف زمین را پوشانده بود و ابر خاکستری کنار آتش لمیده بود و بسکوئیت پتی بور می خورد و فکر می کرد که چطور برادری دلش می خواهد؟!خدا ابرهارا کنار زده بود و او را می پایید!خدا لبخندی زد و دست به کار شد.
.
.
.
آبان بود.باران می بارید!باران می بارید و زمین را غسل می داد.ابر خاکستری از خوشحالی دائما اینطرف-آنطرف می دوید!
از پس شبی بارانی،خورشید،صبحی درخشان را آغاز کرد. صدای کودکی در آسمان پیچید.ابر خاکستری گلی از باغچه ی خانه ی رویاهایش چید.تیغ هایش را کند و آن را در مشت های توپول و کوچکش فشرد.
پسر آبان!
پسر آبان گرد و توپول متولد شده بود.
ابر خاکستری به آرزویش رسیده بود.
حالا دیگر تنها نبود.حالا آتش برای او هدیه ای از آسمان ها آورده بود.آتش او را در آغوش ابر خاکستری گذاشت و ابر خاکستری فهمید در مقابل هدیه ای به این بزرگی باید سپاسگزار باشد پس دعای سپاس را خواند.
و امروز بعد از 24 سال در 24/8/88 ابر خاکستری رو به آسمان ابری می کند و به خاطر می آورد روزهایی را که برای داشتن این برادر دعا می کرده، و به خودش می بالد و آذر را می بیند در آسمان که به او لبخند می زند و دستهایش را در دست می گیرد و انرژی ی حیات را وارد رگهایش می کند.
سعید عزیزم تولدت مبارک!
خوشحالم که بارون بارید!
24/8/88
برای تبریک به سعید به وبلاگ خودش سر بزنید!
تولدت مبارک!(کلیک کنید)تولدت مبارک!!!
ساره وفا

نرگس شایسته فر دومین فرشته!
نرگس امسال کلاس اولی شده!مطمئنم که خیلی باهاش کیف می کنید!دلم می خواد یه روز کامل مال من باشه!به خدا یه روزه پسش می دم!اما روم نمی شه یه همچین درخواستی از مامانش اینا بکنم.نرگس هم بسیار بسیار خلاقه و البته مثل سیاوش همه چیز رو خیلی خوب و بادقت می بینه!
قبلا هم ازش یاد کرده بودم!یه عالمه از زندگیمه!!!

چند وقت بود یه چیزی روی شونه هاش فشار می آورد.دردش آمده بود.دلش شکسته بود،اما به روش نمی آورد.چون وقتی هم چیزی می گفت کسی براش کاری نمی کرد!!!!فقط از ترحم متنفر بودو اگه از دردش حرف می زد سیلاب ترحم جاری می شد به سمتش!ترحمی که هیچ قایقی سوارش نبود تا نجاتش بده!فقط غرقش می کرد....
سکوت کرده بود تا کسی نفهمه که کمرش داره می شکنه!چون شاید لاشخورها دورش جمع می شدند و همینجوری زنده زنده استخون های حیاتشو می کشیدند بیرون!پس هاش!!!!!!!!!!!!!!!مبادا صدات در بیاد!اشکشو قورت می داد!
اما یه روز خیلی عصبانی شد....همه ی اشکی رو که قورت داده بود تبدیل به یه گلوله ی آتیش کرده بود.دیگه نتونست اونو تو گلوش نگه داره!مثل یه اژدها انداختش بیرون!اول از همه گلوش سوخت اما در عوض یه کم سبک شد!
خدا که اون بالا نشسته بود،لبخندی زد!:«ای بنده ی کم طاقت!واقعا که؟!»خدا یه کم بین فرشته هاش گشت!چند تا از اون کوچولو بامزه هاشو جدا کردو یکی یکی فرستاد سراغ اژدهای خاموش!
حالا غرق شادی ی فرشته کوچولو ها بود!!!اونا دنیاشون رو براش هدیه آورده بودند با صمیمیت،درستی،حقیقت،راستگویی،زیبایی،وفاداری و از همه مهمتر:«عشق»!!!!
دندون های فرشته کوچولو ها داره یکی یکی می افته!دارن می رن مدرسه! فرشته کوچولو ها تمام خستگی ی کارو،تمام فشارای کارو،تمام خار شمردن ها و توهین ها و نادیده گرفتن ها رو می بلعیدند و در عوض یه لبخند تحویلش میدادند که جای خالی ی یکی از دندوناشون بخش بامزه ش بود!
امروز یه اتفاقی افتاد که جای اون کمردرد تو وجودش سوخت!خواست ببینه چطوری فراموشش کرده بود یادش افتاد فقط به لطف لبخند فرشته هاش بوده وگرنه اون درد هنوز همراهشه!برای همین تصمیم گرفت فرشته هاش رو به همه معرفی کنه!
فرشته ی شماره ی یک:
سیاوش سیف ![]()
سیاوش یه دوربین فیلمبرداری ی کوچولو و بامزه است!وقتی حرف می زنه دلت براش ضعف می ره!اون همه چیز رو با تمام جزئیات مو به مو برات ضبط می کنه!و البته قابلیت اینو داره که تمام اونا رو به صورت نقاشی برات پرینت بگیره!اگه خواستی بری یه جایی که به یه خبرنگار تصویری نیاز داشتی خبرم کن!
سیاوش یه کم توپوله و یه مدل بامزه ای حرف می زنه!اون کلمات رو سفت ادا می کنه!می تونید تصور کنید چطوری؟!من عاشقشم!اگه دوست داشتید از نزدیک ببینیدش بهم بگید!(البته دوستان اراکی)


همه ی روزاي عمرم ، شباي تاريك وسرده
منم اون مسافري كه دنبال خودش مي گرده
يه نفركه حتي سايهش ديگه دنبالش نمي ياد
يكي كه توي سكوتش گم شده شوق يه فرياد
شده يه شعله پنهون زير خاكستر ترديد
دست يه باد گريزون زد وخاكستر ُ پاشيد
شعله شد مثل يه خورشيد همه دنياش ُ به هم زد
يه چيزي مثل يه فرياد شعر تازه اي قلم زد:
«قصه روازيكي بود يكي نبودش بنويس
قصهي دريا رو از زمان رودش بنويس يه نگاه به آسمون كن جاي تو اون بالاهاس
دل بكن از من خاكي تو دلت جاي خداس»
محسن پورهاجريان
این ترانه را دوست عزیزم آقای پورهاجریان برایم فرستادند. و از آنجا که بنده لذت بردم خواستم شما را در این لذت سهیم کنم!![]()
برای آشنایی بیشتر با ایشان کلیک کنید:شعر می ریزد اگر چشمم ببیند ماه را
با تشکر از پوریا که همیشه مثل یه داداش کوچولوی بزرگ بهم لطف داشته و داره و
با تشکر از آرش که به رویاهای خاک گرفته م رنگ زرد بالهای زردی رو بخشید و
با تشکر از سعیدِ عزیزم که استرس امروزم رو به آرامش بدل کرد و
با تشکر ویژه از غذای خوشمزه خانم عصار برای مهربانی شان
ساعت 11:35 بود که تصمیم گرفت کتاب رو ورق بزنه.کتاب براش آشنا بود.جلد زرد با عکس پروانه.احساس کرد یه بار یه جایی این کتاب رو ورق زده،اما هرچی فکر کرد یادش نیامد.صفحه اول یه امضا بود از «پوریا»و زیرش نوشته شده بود:آبان 88.صفحه ی اول نوشته شده بود:
آنچه از نظرتان می گذرد
داستان یک کرم درختی است
که در یافتن ماهیت واقعی
خویش دچار زحمت شده است
مثل من
مثل ما....
و حالا 12:10 بود که ماجرای راه راه به پایان رسیده بود و ...یا آغاز.
بعد از یه روز پر کار، یه کتاب خوب و آشنایی با زردی و راه راه می تونه احساس شعف یکسال رو به آدم منتقل کنه!
امروز صبح با یه تلفن غافلگیر شده بود.پوریا بهش زنگ زده بود و گفته می خواد یه سر بیاد پیشش.خیلی خوشحال شده بود.پوریا با دوتا کتاب می آد.یه هدیه ی فوق العاده و یه عالمه شرمندگی!یک مرور و حسرت درون دل که خب توی این درگیری کی بخونمش!؟
ساعت 11:35 یه بار دیگه کتاب رو ورق زد تا حداقل عکس هاشو ببینه و صفحه ی اول و دوم و سوم و راه راه و خزندگان دیگه وستون عظیم و 12:10 پایان کتاب...
و الان 12:20 کتاب «در تکاپوی معنا» رو خونده و با حرفهای آرش و غذای خوشمزه ی مامان آرش ترکیبش کرده و با یه قرص نعناعی اربیت به استقبال آرامش رختخواب که دیگه سرد نیست میره!
گاهی تمام آدم ها توی یه روز دور هم جمع می شن تا یه احساس شعف خاص رو به تو منتقل کنند و امروز یکی از اون روزها بود...مهم اینه که فراموشت نشه و راه رو ادامه بدی!یادت نره که راه راه چی می خواست؟!زردی چکار کرد؟!آرش در مورد چی گفت و سعید داره به چی فکر می کنه!!!
و امیر داره تا کجا پیش میره؟!مرسی خدا!مرسی خدا جووووووونم!!!
ساره وفا
9/8/88
برای مریم م م
«مثل پاستیل»
این روزا همه پاستیل می خورن؛اینو عسل گفت.یه دفعه یادش افتاد که دیشب یه جرقه،نمی دونم یه فشفشه یا یه همچین چیزی تخت یخچالی ش رو گرم کرده بود تا بخوابه!
کمتر پیش می آمد که فکر کنه!خیلی وقته که اصلا فکر نمی کنه!خیلی وقته تصمیم گرفته مغزش رو آک ئه آک نگه داره برای کرم های توی گور...می دونید میگه:«شاید اونا بهتر از من بتونن ازش استفاده کنن!!!»هه!
چندوقت پیش داشت کامنت هاش رو چک می کرد که رسید به یه کامنت ناشناس!ناشناس در این وبلاگ،بی هیچ آدرس و نشانه ای!همیشه تو یه همچین شرایطی دلش ووج-ووج می کرد بدونه این آدم از کجا اونو پیدا کرده؟!آیا اونو می شناسه؟!آیا دختره؟پسره؟هوم!به هر جهت این کامنت نه تنها ناشناس بود،بلکه دست گذاشته بود روی یه بخش حساس زندگی ش!نرگس!
نرگس!نرگس شایسته فر یکی از عزیز دوردونه های اون بود و داستانی که با نام نرگس و خواهراش نوشته بود یه نفر ناشناس رو جذب خودش کرده بود!ناشناس اونارو می شناخت!نوشته بود که چه دنیای کوچیکی ای یه!همه همدیگرو پیدا می کنن!اما اون نمی تونست ناشناس رو پیدا کنه!
این ناشناس کیه؟!تصمیم گرفت بخشی به داستان اضافه کنه تا شاید خواننده رو پیدا کنه!خواننده به اونجا سر زده بود!بار دیگه همونجا کامنت گذاشته بود ولی باز هم بی آدرس!
حالا مشکل بزرگ تر شده بود!احساسات و عواطف می گفت اون یه دختره!پس بازم برمیگرده!
منتظر باش!
اون بازم سر می زنه!!!!!!!!!!
**********
دیشب وقتی دوتا جوراب پوشید و مسواک زد و به سبزک شب بخیر گفت خزید زیر پتو که به سردی ی یخچال بود!یکهو یادش افتاد که ساعت نذاشته.زورش می آمد بلند شه!تازه با تمام گرماش یه ذره تخت رو گرم کرده بود!چه می شد کرد...ساعت از 2 گذشته بود!بلند شد.ساعت گذاشت و دوباره خوابید.سرش به بالش نرسیده بود که یاد حرف مریم افتاد:«جانور شناسی...»مریم جانورشناسی می خونه!-دانشگاه علوم!-آقای شایسته فر-؟-؟-؟
بنگ!این همون جرقه یا نمی دونم فشفشه یا نمیدونم هرچی که بود،باعث شد از فکر کردن لذت ببره،سرش رو فرو کرد توی بالش و احساس کرد یه دنیا سبک شده!حالا فهمیده بود اون خواننده ی ناشناس کیه!هوم!واقعا که دنیا چقدر کوچیکه!توی محل کار جدیدش یه دختر مهربون با چهره ای بانمک و دوست داشتنی روز اول بهش خوش آمد گفته بود و کلی راهنمایی ش کرده بود!و حالا اون در کنارش بود.در کنار مریم!خواننده ی ناشناسی که نرگس رو می شناخت!
وقتی عسل گفت «پاستیل»،حس خوشبختی کرد!وقتی حس خوشبختی کرد یاد دیشب ش افتاد که چطور از فکر کردنش لذت برده و اینکه چقدر این دنیای بزرگِ بزرگ کوچیکه!تو یه روزه آدمی رو که مدتهای مدید دنبالش می گشتی کنار خودت احساس میکنی!مریم رو!یه دوست خوب و دوست داشتنی!
ساره وفا
4/4/88
آبانگان و تولد عمو منصور مبارک
کوله پشتی ش رو انداخت روی زمین و ایستاد جلوی آینه.انگشتش رو گذاشت روی چشمش و به آینه گفت اینقدر فشار بدم که چشمت قلپی در بیاد؟!چرا باز شرکت کردی؟انگشتش رو برداشت و برای خودش زبون درازی کرد، بادهن کجی گفت یه-یه-یه-یه-یه...دستشو آورد بالا و مثل دیالوگ بازیگری که قبلا تو یه نمایش دیده بود گفت خااااااااااک بر سرت!
آخه چرا کار می فرستی که اون بو......داوری ت کنه؟!
مقنعه ش رو در آورد و پرت کرد روی تخت.بعد هم خودش با مانتو ،مثل یک غواص زبردست از پشت سر پرید روی تخت.حالا دستاش شده بودند جلسه ی داوری.دست1 به دست 2 و برعکس....
1:به نظر من بهتره ایشون رو کلا رد کنیم...غاز غاز...
2:به نظر من باید این کارو بکنیم.قووور قووور
1:خب ما بهتر می دانیم.غاز غازغازغازغازغاز...غار...!
2:خب ما از همه ی دنیا بهتر می دانیم...قور-غاوز-قوووزقاوزقووور....
1:ما------ ای هستیم که..غازغازغازغازززززززز
یه دفعه گرسنه ش شد.بلند شد و تصمیم گرفت برای خودش نیمرو درست کنه!وقتی داشت تخم مرغ رو می شکست به ذهنش رسید دعای بد بکنه!به ذهنش رسید از ته دلش نفرین کنه!آخه دلش رو عمدا شکسته بودند.
به ذهنش رسید الان که دلش شکسته دعاش درگیر میشه و اونا هم مجازات میشن.می خواست دعا کنه...داشت مرور می کرد که چه دعایی بکنه؟!تخم مرغ رو خورد و نتونست تصمیم بگیره چه دعایی بکنه!؟نمی دونست باید بگذره و بسپره به خدا یا باید نفرین بکنه؟
دعا-نفرین-دعا-نفرین-دعا-نفرین-دعا-نفرین
موهایی که گرفته بود توی دستش و می شمرد روی نفرین تموم شد.
اما دیگه دلش نواست نفرین کنه!یادش اومد که توی یه مسابقه ی ادبی با نوشتن این جمله برنده شده بود:
«اوج خواهی گرفت،اگر بزرگوار باشی...»
ساره وفا
21/7/88

چهره اش مهربان تر شده بود.
روز به روز روشن تر و مهربان تر.
غم چشمانش،تنها،اشکی بود جاری که گردن را طی می نمود و درقلب فرو می رفت...
خودش می دانست که وقت خداحافظی ست...
سکوت اختیار کرده بود.
با تمام صبوری،طاقتش تمام شده بود.امیدش فقط به خاطر کودکانش بود....
.
.
.
کودکانش نمی دانستند که چه در راه است!!!
کودکانش نمی دانستند که مرگ پشت در ایستاده است...
کودکانش اگر می دانستند یک لحظه هم نمی خوابیدند.
که مباد مرگ بی اجازه وارد اتاق 13 شود.
اتاق 113 چرا بدل به اتاق 13 شده بود؟!
چون مرگ پشت در اتاق با عدد 1 آن بازی می کرد تا حوصله اش سر نرود.
مرگ 113 را به 13 تبدیل کرده بود...
مرگ داروی خواب آور به کودک خوراندو او را خواب کرد...
خوابی عمیق!!!!!!!
.
.
ICU
واژه ای غریب...
کودکانش در خواب بودند که مرگ وارد اتاق شد...
کودکان چه می دانستند ICU یعنی چه؟!
ICU یعنی اتاق مراقبت های ویژه...و خیال کردند حالا مادرشان در امان است...
چه خیال باطلی!!!
مرگ جلوی چشمان آنها خزید داخل اتاق ایزوله ی بخش ICU!!!
هیچ کس نمی تواند وارد این بخش شود
حتی کوچکترین ویروس...
اما نه مرگ!!!!!!!!
کودک مرگ را دید.
ضربان دستگاه کاهش پیدا کرد.
کوکان را از جلوی شیشه ی اتاق سبز بیرون کردند و مرگ بی اختیار به خود بالید....
در دلش شادمانی ی غظیمی بود که کودکان آن را نمی فهمیدند....
مرگ با مادر رفت...
بهترین مادر دنیا را برای خود انتخاب کرد و برد تا دیگر تنها نباشد و هیچ فکر نکرد که حالا کودکان تنها می شوند...
خودخواه مرگ....
این چند روز خیلی یاد مامان و آخرین لحظه ها بودم.من که نمی دونستم باید خداحافظی کنم و بی خداحافظی-بی هیچ حرف آخری مامانم رو دادم بردند اتاق ایزوله ی آی سی یو!!!هه!چه واژه ی جدیدی!من نمی دونستم اونجا کجاست!من نمی دونستم برگشت نداره.فکر می کردم اونجا بیشتر مراقبتن!هه!
چند روز پیش خانم جباری فوت کرد.صاحبخانه ی خاله جون.خانمی 6-45 ساله و خندون...
می گن از آی سی یو می ترسیده!می گفته منو نبرید اونجا.می گن آخرین لحظه ها دست خواهرشو رها نمی کرده و به گوشه ای خالی اشاره می کرده و می گفته کسانی می خواهند او را با خود ببرند...
و مرگ می خزد و او را می برد...روحش شاد.
سر کلاس کارتون lion king رو نگاه می کنیم و من از مردن موفاسا گریه م می گیره.
هر بار...
هر بار...
و مایه ی تعجب بچه ها می شم.
یگانه میگه بعد از چند بار نگاه کردن عادی میشه اما من می گم هر بار دردش بیشتر و بیشتر میشه!
مامان رو می بیبنم که برای ابد خوابیده!لحظه ی خداحافظی!!!
لحظه ای که آخرین باره لمسش می کنی!بعد از اون قبر تمام وجود اونو می بلعه و تو دیگه نمی تونی خودت رو به زور توی آغوشش جا بدی!
خانم جباری میره و نیلوفر تنها میشه!تنها تر از تنها...حالا نمی فهمه چی شده.اولین مادر و دختری رو که می بینه جای خالی ی مامانشو حس می کنه و توی دلش می گه آخه چرا؟!
نیلوفر من با تمام وجودم حست می کنم!و از امروز این غم درون تو بیدار شده!فقط مقاوم و بزرگ باش!نذار مرگ برنده باشه!نذار مرگ تمام زندگی ت رو خراب کنه!
مرگ از ضعف تو سوءاستفاده می کنه .
(عکس بالا مامانمه!متاسفانه روی تخت بیمارستان-اتاق ۱۱۳ که تبدیل به اتق ۱۳ شده بود.چون ۱ اول ان افتاده بود.)
